زندانی(3)

واسه عوض شدن فضا شروع کردم به جک گفتن وکمی دستش انداختم تا یه کمی بخندیم!

گهگاهی لبخندی میزد فکر کنم واسه خاطر من بود نه لطیفه ها!!

از عشق و عاشقی ازش پرسیدم وگفتم که معشوقه ای دلبسته ای چیزی نداری که بهش فکر کنی وامیدواریت زیاد شه !

با اینکه پیش خودم فکر می کردم که اهل این حرفا نباشه اما جوابش متعجبم کرد !

گفت :یکی رو دوست دارم واونم منو خیلی دوست داشت فکر وذکرم شده بود اما نمی دونم چی شد یکدفعه همه چی بهم ریخت جوابمو نداد دوری کرد وآخرش هم برید خیلی سعی کردم دلیلشو بدونم اما هر دفعه یه چیزو می گفت،آخرشم گفت که ما مال هم ساخته نشدیم!!!!!

من که تو رویاهام یه زندگی خوب و عاشقانه باهاش ساخته بودم یهو مثل یه قصر پوشالی فروریخت من موندم یه ویرونه!!!!

دیدم جو دوباره برگشت به اوضاع قبلی حرفاشو قطع کردم و گفتم پسر من تو رو مثل یه کوه استوار می دونستم یعنی الانم می دونم  به این چیزا زیاد فکر نکن داغونت میکنه حتما لیاقت تو رو نداشته اگه میخواستت ترکت نمبکرد ! الان دیگه دوره این حرفا نیست پسرتا دلت بخواد دختر خوب و ..!!!خودم واست آستین بالا میزنم تو فقط لب تر کن!

گفت:من که از دنیا چیز زیادی نمیخواستم کارمو که درست انجام میدادم وآزارم به مورچه هم نمی رسید به نظرت یه زندگی معمولی با کسی که دوسش داری خواسته زیادیه؟

گفتم که حتما حکمتی داشته یا به صلاحت نبوده یا  اینکه خدا یه زندگی خوب دیگه واست کنار گذاشته.

پوزخندی زد وگفت:خوب شد گفتی و معنی زندگی خوبم فهمیدیم.

گفتم نوک دماغتو نبین تا ابد که قرار نیست اینجا بمونی،درست میشه صبور باش!

یه کمی ساکت شد ودوباره شروع کرد به خوندن:

پشت این پنجره ها دل می گیره

غم و غصه ی دلُ تو می دونی

وقتی از بخت خودم حرف می زنم

چشام اشک بارون می شه تو می دونی

 

عمریه غم تو دلم زندونیه

دل من زندون داره تو می دونی

هرچی بش میگم تو آزادی دیگه

میگه من دوسِت دارم تو می دونی

 

می خوام امشب با خدا شکوه کنم

شکوه های دلمُ تو می دونی

بگم ای خدا چرا بختم سیاس

چرا بخت من سیاس ، تو می دونی ؟!

 

پنجره بسته می شه ، شب می رسه

چشام آروم نداره تو می دونی

اگه امشب بگذره فردا میشه

مگه فردا چی میشه تو می دونی ؟ ...

 

 راستش منم یه کمی به فکر فرو رفتم و......                                 ادامه دارد

/ 5 نظر / 13 بازدید

سلام آقای مهندس! تولدتون مبارک! 32 سالگی مبارک! نویسنده این مطلب خیلی خیلی خوب دلداری میده دوستش رو! یادم باشه اگه یه وقت شکستی توی زندگی خوردم بگم این طوری دلداری ام بده! هر چند که ....!!! ولی خوب آدم رو آروم می کنه! آخه واسه یه زندانی که معلوم نیست سر دختری که دوستش داشته و دختره هم دوستش داشته چی آورده که طرف فرار کرده!! میشه گفت لب تر کنی ... دختر خوب واست زیاده ... دخترا اگه کسی رو دوست داشته باشن راحت ولش نمی کنن مگر اینکه طرفشون کاری کنه که دوست داشتن تبدیل به تنفر بشه.... امیدوارم آخر داستانتون قشنگ باشه... ولی اگه سریال تلویزیون هم بود دیگه الان تموم شده بود!

مورد اخیر؟؟!!!

یعنی 6/29 به دنیا اومدین و تاریخ صدور 6/30 هستش؟؟!! در هر صورت ؛ به نظرم آخر داستان این طور تموم شه خیلی خوبه می زنه رو دست سریال ستایش و ...!!!!!! زندانی محترم از عشق اون دختره توی زندانی خودکشی می کنه و می ره تو کما !!!!! بهشون خبر می دن و معشوقه محترم میاد و یه خبر راه میندازه و میگه " چرا این کار رو کردی؟؟ نمیر .... اگه تو بمیری منم می میرم!!!!![گریه]قرار بود بابام وثیقه بیاره و آزادت کنه...." صحنه در برزخ : زندانی عاشق روح یه دختر میشه.... دختر غیر روح هم از عشق این زندانی باوفا دیگه ازدواج نمی کنه ...

غریبه

قصه جالبیه!!!!!!!!!! اما یه کمی مبهم و نمیشه ادامشو حدس زد!!!!! در کل خوبه و موفق باشید!

هستی

سلام! پس چی شد این ادامه داستان!!!!!!!![گل][گل][گل]