وبلاگ هادی بیاتی

...این روزهای یک مرد


 "ترس" بود! روزهایی می گذشت که کمتر می دیدمش. کمتر این اطراف

می آمد. این بار هم توی کوچه پس کوچه های دل که قدم می زدم

دیدمش. اتفاقی! پشتش به من بود ولی داشت با چشم سومش منو می

پایید. منتظر فرصت بود شاید. خیلی وقت بود که باهاش بهم زده

بودم. آخه بدجوری زیرآب میزد. کلی از دوست هام رو به خاطرش از دست

داده بودم. "امید" دیگه بهم سر نمی زد. "شجاعت" و "حقیقت" ازم بریده

بودن. بجاش با  اون "مصلحت" بی بته رفیق شده بودم. لندهور

نکبت! داشت زندگیم رو می چاپید. سحرم کرده بود انگار!

یادم میاد یه روز گرم و آروم که توی کوچه "خودخواهی" داشتیم باهم قدم

می زدیم و اونم طبق روال معمول داشت مخم رو می خورد٬ یکدفه آسمون

تیره و تار شد. بعد چند قطره آب شور چکید روی سروصورتم. با خوشحالی

گفتم: "بارون!" مصلحت گفت: "لعنتی! این چه وقت بارون اومدنه؟!"

بعد کم کم بارون شدت گرفت و طوفان شد. همه چیز داشت به هم می

ریخت٬ زیر و رو می شد. تا بخودم اومدم مصلحت رفته بود. غیبش زده بود.

تنها شده بودم. از کوچه ی "خودخواهی" تا کوچه ی "دلتنگی"

دویدم. همونجا یه گوشه ی دنج پیدا کردم و نشستم. نشستم و زیر

بارونی که بی امون می بارید٬ فکر کردم. بدجوری دلتنگ رفقام شده بودم.

دلتنگ "شجاعت"٬ "غرور"٬ "صداقت"... دلتنگ "غم"... دلتنگ "امید"!

قسم خوردم دیگه هیچ وقت طرف ترس و مصلحت نرم.

نمی دونم این روزها باز چه نقشه ای برام کشیدن که دوباره سروکلشون

پیدا شده. خدا عاقبتمو ختم به خیر کنه!

گفته اند:

...به یاد داشته باش که یک مرد عشق را پاس می  دارد، یک مرد هرچه

را که می تواند به قربانگاه عشق می آورد، آنچه فداکردنی است فدا می

کند، آنچه شکستنی است می شکند، و آنچه تحمل سوز است تحمل

می کند؛ اما هرگز به منزلگاه دوست داشتن به گدایی نمی رود.

نویسنده : هادی بیاتی : ۱٠:٤٤ ‎ب.ظ ; جمعه ۱٥ مهر ،۱۳٩٠
Comments نظرات () لینک دائم